
سلام
داستان - محاکمه_ از نعمت مرادی
دعوت به خوانشhttp://nematmoradi.blogfa.com/
داشتم هندوانه می خوردم آن شب، و همین طور با مورچه هایی که از دیوار اتاق قطار شده بودند، بازی می کردم. مورچه های قرمز کوچک، اتاقی که در آن هستم کولر ندارد و گرمای خفیفی که گاهی با نسیمی همراه می شود. حالم را دگرگون می کند. خوابم برده است و نمی دانم که چه طور می شد، صبح وقتی که از خواب بلند می شدم، دوستم داد می زد:«مورچه، مورچه ها رو نگاه کن، زیر سرتند» می دیدم کلی مورچه ی قرمز ریز، زیر سرم هستند. آن شب وقتی که خواب بودم حس می کردم باید اتفاقی افتاده باشد. صبح فهمیدم که چقدر مورچه لای موهایم گیر کرده و چقدر هم زیر سرم له شده اند، شاید مورچه ها آمده بودند با من بخوابند. اصلا نمی دانم شب ها می خوابند یا نه، اما خواب نبودند، تا صبح توی سرم راه می رفتند، که یکی آمد و آب ریخت روی قطارشان . آن ها هم ترسیدند، فرار کردند آمدند توی سرم راه رفتند و خوابشان برد. من هم خوابم برده بود و بالش زیر سرم را همراه مورچه های له شده و مورچه های خواب، تکانده بودم توی بالکن.
صبح ها خانه ای که در آن بودم، جایی بود که از کنار خیابان شلوغ و پر سر و صدایی می گذشت. جایی که نمی توانستیم تا لنگ ظهر بخوابیم. بالکن منظره ی جالبی داشت، کافی بود بروی و بنشینی و به رفت و آمد آدم های توی پیاده رو خیره بشوی، و خیلی اتفاقات دیگر که زنده از جلوی چشم هایت رد می شدند. آن روز همین طور در فکر مورچه ها بودم که نمی دانم چطور شد که آن طرف خیابان، روبه روی بانک، توی پیاده رو، رفتار مردی که در نگاه اول عادی به نظر می رسید اما نبود، مرا به خود جلب کرد مرد با سرنگ، آب می ریخت توی لانه مورچه ها، با چهره ی تیره و سوخته که شبیه مجسمه ی بودا بود نشسته بود و دمپایی اش را در آورده بود. زیر سایه ی درختی مرد هندوانه ای در دست داشت که آن را مثل توپی می چرخاند. هندوانه را به گردی سرش می مالید چند لحظه می ایستاد دوباره می نشست و متفکرانه به اطراف خیره می شد. هندوانه چیزی نبود که او بخواهد با آن بازی کند بی صبرانه در انتظار بلایی بودم که قرار بود بر سر هندوانه بیاید لحظه غافلگیر کننده ای بود. مرد ناگهان هندوانه را کوبید توی پیاده رو و شروع کرد به خوردن آن، با دو دست تکه های پاره شده را بر می داشت و به نیش می کشید، رفتارش همانند رفتار حیوانی بود که عطش تشنگی فرصت فکر کردن به او را نمی داد. می خورد و پوستش را می مالید به سر و صورتش، با تکه های بعدی کار دیگری می کرد، آن ها را زیر پیراهنش می گذاشت و می مالید به بدن خود و همان جا رها می کرد. این کار را با دقت فراوانی انجام می داد. رفتارش در آن شلوغی صبح دم بانک، توجه خیلی از عابران را جلب کرده بود. چند دقیقه بعد اثری از هندوانه نبود. مرد متفکرانه داشت به ناپدید شدن هندوانه فکر می کرد کم کم به این نتیجه رسید که دیگر هندوانه ای در کار نیست و آن چه او با خود دارد نمی تواند هندوانه باشد در شلوغی پیاده رو، از بانک زنی خارج شد که قد بلند بود با عینک آفتابی و دست کش سفید که داشت می پوشید. زنی که خارج شد چند عدد هندوانه ای گرد کوچک در دست داشت. رسید کنار ماشین پارک شده ی جلوی بانک و به همراه هندوانه ها و نگاه مرد سوار شد. زن راه افتاد و کمی جلوتر ایستاد. در آینه نگاه می کرد بر می گشت به عقب و دوباره انتظار می کشید. مرد به همراه هندوانه که حالا دیگر هندوانه نیست، راه افتاد. پوست هندوانه از چاک لباس هایش می ریخت از پاچه های شلوار می افتاد و در مسیر پیاده رو خط هندوانه ای را تشکیل می داد، مثل قطار مورچه در آن شب توی اتاق من. رسید کنار ماشین، ایستاد و نگاهی به زن و هندوانه های داخلی ماشین انداخت زن که انگار انتظار او را می کشید، در ماشین را باز کرد و اشاره کرد تا سوار شود مرد سوار شد، و زن راه افتاد.
بالکن اتفاق عجیبی را به تصویر می کشید. بالکن پر تگاهی بود برای مورچه های زنده و مورچه های مرده بالکن جایی بود که هر شب می شد بنشینی و یا ایستاده باشی و به آب گرم کن سفید همسایه که خیلی شبیه دختر همسایه بود دست تکان بدهی. من اما مانده بودم و نگاه می کردم به خیابان خلوت آخر شب، به این که اگر پریدم، چند دقیقه ی بعد به زمین می رسم و به این که چرا اتاق کولر ندارد. بر می گشتم و جلوی حرف هایی که با خودم می گفتم می ایستادم و آینه را می گرفتم پیش صورتم، مورچه هایی که در سرم خوابیده بودند، بیدار شده بودند و راه افتاده بودند روی صورتم، از جنگل موهایم قطار می شدند و به قصد زیارت چشم هایم می آمدند و می چرخیدند و دوباره بر می گشتند آینه دید و من که هنوز نمی دانم خواب هستم یا بیدار، باورم شد شیر آب سرد را باز کردم، مشتی زدم به صورتم و دیگر خوابم نبرد، هر چه قدر دنبال مورچه ها گشتم و هر چه قدر دنبال آن مرد گشتم و هر چه قدر دنبال آن زن، و هر چه قدر توی بالکن ایستادم خوابم نبرد و تو آن جا نبودی که دست تکان بدهی و مرا ببینی، باور کن که من دورغ نمی گویم.
دستکش هایم را دستم کردم و راه افتادم به طرف رودخانه ،شهر پیش رویم بود.در صبحی آفتابی خورشید گرمای طلایی خود را به گونه های سرخم هدیه می کرد.همه جای اطراف رودخانه سفید پوش بود.انگار طبیعت لباس عروس پوشیده است.پوتین ها یم را پدر تازه خریده بود.جوراب های قرمزم را مادر بافته بود.دست توی جیب های کاپشن ام در مسیر رودخانه پیش می رفتم.همه چیز برایم دیدنی بود.از خانه که دور می شدم احساس ترس و تنهایی نمی کردم. مادر همیشه می گفت بزرگ شده ام.رودخانه یخ زده بود. فقط مسیر باریکی در وسطش بود که آب از آن سرازیر می شد.بخاربلند شده نشان می داد که آب روخانه گرمتر است.سر می خوردم و به طرف شهر می رفتم.از دود کش خانه ها دود بلند می شد. پشت بام بعضی از خانه ها برف پارو می کردند. کلاغ ها دوستان سیاه مهربانم بودند.گلوله های برف را به طرفشان پرت می کردم و آنها به من می خندیدند و می پریدند روی شاخه ی دیگری. در مسیر رودخانه سگ های ولگرد هم بودند .سگ سیاهی با توله های سفیدش آنجا پرسه می زد.جلوتر پل بزرگی بود که ماشین ها از روی آن عبور می کردند.زیر پل اشغال خانه بود. رودخانه پر شده بود.سگ ها آنجا پرسه می زدند و برای بچه هایشان استخوان و گوشت پیدا می کردند. باید از زیر پل رد می شدم تا از پله های آن طرف می رفتم بالا، از پشت سرم پیر مردی داشت با اسبش نزدیک می شد. بار اسب پر از علوفه بود. پیر مرد از کنار من رد شد .نگاه کوتاهی انداخت و رفت.سگ ها از زیر پل عقب نشینی کردند. پیر مرد و اسبش رد شدند. از سگ ها می ترسیدم. کاش همرا پیر مرد از زیر پل رد می شدم. آنطرف تر نشستم و منتظر سگ ها شدم.توله ها جایی را با پوزه هایشان می گشتند که مادر قبلن گشته بود.یکی از توله ها از دور مرا دیده بود، هر چند وقت یک بار سرش را بلند می کرد و نگاه می انداخت. سردم شده بود.نوک پوتینم یخ زده بود واز سرما به تنه ی درخت می کوبیدم.زمستان های تبریز خیلی سرد است.ماشین ها از روی پل به آرامی رد می شدند وهر چند وقت یک بار آشغال ها را به رود خانه می ریختند.زیر پل آب رودخانه با اشغال ها یکی شده بود. مادر سفارش کرده بود که از کیوسک روی پل به پدر زنگ بزنم.پدر برای کار به شرک حمل بار رفته است.مادر گفت که به پدر بگویم امشب زودتر به خانه بیاید. برادر مادرم به خانه ی ما آمده بود.مرخصی سربازی گرفته بود، مادر گفته بود به پدر بگویم که گوشت هم بخرد. از روی پل یکی که لباس سفید تنش بود با چرخ دستیش چیز هایی را ریخت پایین.سگ ها با دیدن این یک مرتبه خودشان را کشیدند کنار.توله ها پریدند هوا و به دنبال مادرشان فرار کردند. چند لحظه بیشتر طول نکشیده بود از سقوط آشغال ها که آنها هجوم بردند. هر کدام تکه استخوانی را به دندان گرفته بودند. توله ها خوردن نمی دانستند. بیشتر بازی می کردند. گاهی استخوان از دهانشان می افتاد. مادرشان اما نه،نشسته بود، استخوان را با پاهایش می گرفت و بعد با حواس جمع به توله ها نگاه می کرد و استخوان را به دندام می کشید. آنها خوشحال بودند از پیدا شدن استخوان ها.چند دقیقه بعد سگ دیگری به آنها ملحق شد. به نظر می آمد آن سگ باید پدر توله ها باشد.اما آنطور نبود.با اولین استخوانی که سگ غریبه به دندان گرفت، مادر توله ها استخوان دهانش را انداخت و حمله کرد به طرف سگ غریبه.توله ها ترسیدند و فرار کردند دورتر ایستادند. مادر توله ها حمله می کرداما سگ غریبه با اندک عقب نشینی پاسخ می داد.چند دقیقه بیشتر طول نکشید که آنجا پر از خون سگ ها شد.آنها سر استخوان با هم جنگ می کردند.سگ غریبه خون آلود شده بود.مادر توله ها قوی تر حمله می کرد.اما گاهی عقب نشینی را بیشتر ترجیح می داد.پیر مرد از دور داشت می آمد.سگ ها از هم جدا شده بودند.پیر مرد سوار بر اسب پیرش رد شد.این بار توجهی به من نکرد. سگ سیاه به همراه توله هایش رفتن را بر ماندن ترجیح دادند.دوان دوان از پشت سر پیر مرد می رفتند.توله ها افتاده بودند دنبال مادرشان. استخوان ها را گذاشته بودند برای سگ غریبه.با رفتن سگ و توله هایش سگ غریبه نشسته بود و زخم هایش را لیس می زد.دیگر پس از آن نبرد خون آلود رمق نداشت تا سراغ استخوان ها برود.دراز کشیده بود زیر پل و خیره شده بود به من.ترس ورم داشته بود.باید تصمیم خودم را می گرفتم.اگر بر می گشتم مادر و دایی به من می خندیدند.مادر همیشه می گفت من بزرگ شده ام و نمی ترسم. اما سگ خون آلود آنجا بود و می ترسیدم از روبرویش رد شوم. چند تا سنگ ریز و درشت پیدا کردم،جیب هایم را پر از سنگ کردم. می خواستم اگر سگ حمله کرد او را بزنم و فرار کنم.نمی دانستم آن سگ چه دلیلی برای حمله به من دارد. زیر پل نزدیک شدم و در حالی که چشم توی چشم سگ خون آلود بودم، آرام آرام قدم برداشتم.رسیده بودم روبه رویش.سگ ناگهان سرش را به سرعت به قصد حمله از زمین کند.ایستادم و در جایم خشکم زد. سگ مرا شناسایی کرد. فهمید که من با او فرق می کنم و کاری با او ندارم.سرش را آرام به سمت زمین آورد . کمی جرات پیدا کردم و نا خوداگاه پا به فرار گذاشتم. خیال می کردم که سگ افتاده است دنبالم.پشت سرم را نگاه نمی کردم.نفس نفس می زدم.به پله های آنطرف پل که رسیدم، ایستادم. دوتا پله با لا رفتم و پشت سرم را نگاه کردم.از سگ خبری نبود. صدای پارس کردنش را وقتی که از روبرویش دویدم شنیده بودم اما او با من کاری نداشت.نشستم روی پله ها.سنگ ها را از جیبم خالی کردم.دست کردم توی جیب شلوارم و دو هزاری را که مادر داده بود، پیدا کردم.از پله ها بالا رفتم . روی پل ماشین ها و آدم ها رد می شدند. اطراف کیوسک تلفن کسی نبود.نزدیک شدم.ایستادم .انجا کسی نبود که به من کمک کند.قدم به گوشی تلفن نمی رسید.خواندن و نوشتن بلد نبودم.پدر شمردن را به من یاد داده بود.شماره ی شرکتی که پدر انجا کار می کرد را حفظ کرده بودم.تا ده بیشتر بلد نبودم بشمارم.مادر گفته بود اگر سال دیگر به مدرسه بروم انجا تا صد شمردن را یاد می دهند. دوست داشتم زودتر به مدرسه بروم. از دور زنی با چادر سیاه گل دار به کیوسک نزدیک می شد.رسید دم کیوسک، نگاهی به من انداخت.گفتم:«س س سلام» زن نگاهی دوباره کرد و گفت :«سلام پسر جان می خوای زنگ بزنی؟» سرم را تکان دادم .با زن رفتیم داخل کیوسک. به پدر زنگ زدم.برگشتم تا به خانه بروم.از پله ها که می رفتم پایین ، در فکر آن سگ بودم.خدا خدا می کردم که آنجا نباشد. چند دقیقه ای ایستادم زیر پل . تاریک بود وچیزی دیده نمی شد.با خودم فکر کردم، هر طور شده باید برگردم به خانه .تصمیم گرفتم چشم هایم را ببندم تا چیزی را نبینم.این طوری نمی ترسیدم.اما امکان داشت بخورم زمین. چاره ای نداشتم. چشم هایم را تار کردم .با سرعت از زیر پل دویدم.چیزی نمی دیدم.می دویدم و از زیر پل خیلی وقت بود که گذشته بودم.انگار از سگ خبری نبود. همه ی رودخانه را تا سر کوچه دویده بودم.چشمم را باز کردم دیدم از زیر پل خیلی وقت است که رد شده ام. خوشحال بودم که برگشته ام به خانه.سر کوچه مادرم و برادرش ایستاده بودند. رسیدم پیش آنها.مادرم گفت:؟« امیر جان ما مان زنگ زدی با با؟ نترسیدی که؟» گفتم :« بله ما مان زنگ زدم ، من از سگا نترسیدم» دایی مرا انداخت کولش به همراه مادر رفتیم خانه. من آن بالا خوشحال بودم که بزرگ شده ام. زمستان 87 /تهران- میخوش ولی زاده